چایت را آرام بنوش . . .

این جا، از زنده گی می نویسم :)

چایت را آرام بنوش . . .

این جا، از زنده گی می نویسم :)

چایت را آرام بنوش . . .

ننوشتن، یک عذاب است برای ما.
دیگر نتوانستم کشیدن این عذاب را. . .

بایگانی
آخرین مطالب

از این خشم سوزان

جمعه, ۱۴ دی ۱۳۹۷، ۱۰:۲۲ ب.ظ

این که من آبم با هیچ کدام از اعضای خانواده‌مان توی یک جوب نمی‌رود از همان اولش هم بر همگان عیان بوده و هست. هر فردی مدلی دارد دیگر، البته این حرف من بود. خانواده نظر دیگری داشتند، به اعتقاد آنها هر فردی غلط می‌کند مدلی داشته باشد. فقط یک مدل وجود دارد که درست است و مابقی مدل ها همگی خر اند، بی شعور اند، خدا ناشناس و کافر و خاک بر سرند که نهایت همگی‌شان هلاکی‌ست. با این حال، من مدل خود را داشتم و خانواده هم مدل خود را و هرچند نه به خوبی و خوشی، ولی بالاخره در کنار هم زندگی می‌کردیم. کار به کار هم‌دیگر نداشتیم و هر کدام راه خودمان را می‌رفتیم.

همه چیز خوب بود، من هیچ‌وقت پشتم نه از لحاظ عاطفی نه از لحاظ مالی به خانواده‌ام گرم نبوده که حالا بخواهم غصه بخورم که ای وای چرا من تنهایم، و هیچ وقت هم نخواسته‌ام آینده‌ام در کنار افرادی باشد که به کل من را تباهی می‌دانند که نگران دوری از خانواده و نداشتن‌شان در آینده باشم. برای همین، همه چیز خوب بود. کار به کار هم نداشتیم و هر کدام زندگی خودمان را می‌کردیم. گهگاهی کنایه‌ای می‌زدند و من هم به شوخی جواب می‌دادم، گهگاهی دعوا می‌شد و من هم با دو سه روز افسردگی و چند شات اسپرسو فراموش می‌کردم، اما خوشحال بودم که زندگی‌ام دست خودم است. این احساس استقلال، این‌که می‌توانم آن‌گونه که می‌دانم درست است زندگی کنم برایم معادل خوشبختی بود. این بحث و دعوا ها و تنهایی ها هم هرچه از نوجوانی دور تر می‌شدم برایم کم اهمیت تر می‌شد.

همه چیز خوب بود و من به آینده امیدوار، تصویری که توی ذهنم از آینده داشتم دقیقا همان چیزی بود که می‌خواستم و روز به روز هم داشتم تکه های بیشتری از آن تصویر را در واقعیت کنار هم می‌چیدم. تا خرداد امسال، که بوم نقاشی تصویر آینده‌ام یک‌یاره لرزید و همه چیز مبهم شد.

صبرشان به سر رسید، زبان باز کردند، به فحش. به تحقیر. به اعلام اینکه فکر نکن می‌توانی هر غلطی می‌خواهی بکنی، هرچند من هیچ غلطی نکرده بودم، ما نمی‌گذاریم آن‌طور که می‌خواهی زندگی کنی. 

آن روز، و آن حرف ها که باز هم تکرار شد بعد از آن روز، همگی‌اش من را می‌ترساند از این‌که نکند زندگی‌ام دست خودم نباشد، نکند نتوانم آن کار هایی که می‌خواستم را بکنم، نکند جلویم را بگیرند، نکند همان‌طور که الان محکم و قاطع می‌گویند نمی‌گذاریم بعدا هم نگذارند؟

نا امیدی یکی از چیز هایی‌ست که ترس به دنبال خود می‌آورد.

از آن روز، این خشم چند ساله‌ی من از اقلیت بودن، از متهم بودن به متفاوت بودن، دیگر تحت کنترلم نیست. بحث که می‌شود، بی آن‌که بخواهم مخالفت می‌کنم. حتی اکر بدانم که موضعم غلط است، مخالفت می‌کنم چون می‌خواهم ثابت کنم که آنها اشتباه می‌کنند. چون خشم، مثل آتش فشانی شده‌است درونم که منتظر منفذی می‌گردد برای فوران، برای سوزاندن. چه آن منفذ مناسب باشد چه نه، خشم من به بیرون شعله می‌کشد. حالا، تنها کسی که چهره‌اش خراب می‌شود خود منم، چون از چیز‌هایی دفاع می‌کنم و با چیز‌هایی محالفت می‌کنم که هیچ‌کدام‌شان اعتقاد من نیست. اما خشم فرصت فکر کردن بهم نمی‌دهد. تنها می‌خواهد به بیرون شعله بکشد و بسوزاند، تا کمی دلم آرام گیرد. که نمی‌گیرد.

  • علیرضا آقائی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی